تبليغاتX
درهمستان

درهمستان

برای الهام محمدنژاد

 

فرو ریخت

و هرچه باداباد گذشت

 تن در گور و مابقی در گور و تیمور آمد و تنبورم شکست

چگونه بال گیرم از سوز که خواهرام تکه تکه با من که موها و استخوان ها و کتف ها و انگشت ها در ناگهان بیا که این شهر نفس بریده با دود مسموم  همه جا سر زده ست

 بیا در آغوشم بیا بهار بیا نارنج بیا سمت دره های بی، سمت با تنفگت بزن خرابم را بریز روی سنگفرش، ای کون و مکان جلگه های زرد در سرزمین مادری بزن خرابم را بپاش روی خون پراکنده روی دیوار...کم آورده ام و علف ها دیگر سبز مرده اند...

ریشه های جاری از نوک زبانم خواسته ام تو را وصله ام کنی به پیراهنت خاصه زیر پیراهنت بگو  بهار نارنج ، بگو از خواب پریده ام کوچه تا کوچه افتاده ایم و سرانگشت هات را کجا یافته بودم که عنقریب من زیبا شدم و مردها حلقه حلقه اطرافم تنگ می شود ...

نفس کم آورده ام بیا بگو بهار نارنج...

من..من عتاب یار پری چهره عاشقانه بر سینه ام می فشارمت دور فاصله ای نیست بیا دردم را بگیر زنم را بگیر.. نفس را شکسته با مفاصلم در خیاباهای اطراف آزادی، پسرانم ذره ذره می...نگاه کن می سوزند

و جبهه های خالی هنوز فشنگ می بارد و سماء و الارض را به توپ بسته قذافی بر اتاقم نشسته با قلیان غصب از دایه های  آرش های کمانگر کمانم را شکسته شیخ با الهی و ربی من لی غیرک ببین پسرانم را که می سوزند

و هنوز نیامده ای ...

رختخوابم بلافصل رنج هاست

و تکه تکه ام کن بهارعجیب روز رستاخیز ست

نمی خواهم...

 نمی خواهم...

نمی خواهم...

+ نوشته شده در شنبه ششم فروردین 1390 19:43 توسط زینب حسن پور |



رسیدم به سخت پدر!

با رگه های خون، آمیخته با چشمهای آویخته ام به  سقف، فرو ریخته بر دنده هام

چه زود هجوم بردم... چه زود تاختم ، چه زود... باختم پدر!

دوباره تاس بریز با سیگارهای امشب چه درد پیچیده در مفاصلم خسته ست!

دوباره برگشته ام ... 

به صفر

صفراز اعداد دیگر بزرگتر است؟

بگو کجا؟

کو؟

پس کو بلافاصله شهر است؟

رخت بربسته گوشواره هام، منشور لاله ها و گرم در ازدحام صبح که می خواست بشکفد  غداره می کشید بر پنجه هام وصدا بود که از چهار ستونم برخاست

دیدم رسیدم پدر

اسب به اسب فرو  ریختم

و نشئگی کناره می رفت بر شاه رگم، دود، کناره می رفت!


+ نوشته شده در شنبه هجدهم دی 1389 15:57 توسط زینب حسن پور |



کوهیار گودرزی آزاد شد.

به امید آزادی ضیا نبوی


مدتهاست ننوشته ام... دورم انگار... دور...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389 1:21 توسط زینب حسن پور |



اول : بیژن الهی درگذشت


دوم : علیرضا کیانی آزاد شد

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آذر 1389 14:11 توسط زینب حسن پور |


 

 همه چیز به حالت عادی خود بازگشت

مناره های خمیده با گلدسته های خاکستری بر خرابه های اتاق

پرده های ژنده ی سرد بی نقوش تاک های مست ، روی پنجرهای بی بهار

گاوآهن های خونی با ارابه های ناتوان ، کشان کشان بر سراسر تخت !!

من با ماهی کوچک و لغزان ِدر دهانم

من با بره های بهاری ِسینه ام

من ذره ذره نره با سلول های بلورین پوستم

من...

اما من نفس نمی زنم

و بادها از هر سو که می خواهند می وزند

و بادها دشداشه ی پدرند!

و بادها زنان سوگوار اطراف تخت اند

و بادها غرابت  منند افتاده در سوز هفت تیر

در سراسر انقلاب

در شبانه های کریم خان زند مزدور

در ولی عصر عربده های پدرم

پایتخت بادهای هر سو

پایتخت سیگارهای روشن و صورتم ...

 و صورتم همچنان خیس

و صورتم

و همچنان پدرم 

و هر شب پدرم

ومن مرده ام

و اوهمچنان روی بارانداز می نشیند و آرام آرام محو می شود!

گفتم پدر ... بیشتر دردها را نمی شود به کسی گفت

می ترسم پدر

می ترسم دوباره عراق بیاید و تنم را بگیرد!

دیشب دوباره خواب جنگ دیدم

خواب پاپتی های من و ممد توی خیابان مسجد جامع

خواب خمسه خمسه های مرگ

خواب قذافی

خواب ابن سعود

خواب خالد مشعل

خواب شیوخ شرم الشیخ

می ترسم پدر

می ترسم

پس کو پرده های ترمه ای با نقوش تاکستان مست ؟

کو تخت خواب بی زنان سوگوار من؟!

کو سیگارهای روشن ات که مثل مرد می نشستی و عربده می کشیدی و اتاق پر می شد ازبودنت؟!

کو؟

کو پدر؟!

نگاه کن

همه چیز به حالت عادی خود بازگشته است

من با بره های بهاری سینه ام

من ذره ذره نره با سلول های بلورین پوستم

من

من با تنم

من...

من اما هنوز نفس نمی زنم

و هنوز گاوآهن ها می کشم بر سراسر تخت

ارابه های می کشم در سراسر اتاق

و هنوز ماهی کوچک من مرده است!

و هنوز عرب ها همه جا هستند!

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389 13:0 توسط زینب حسن پور |


 

تعطیل ِ خود خواسته مردن است . گوشه ای نشستن و بریدن است.  اما خود نشستن و خود بریدن و خود مردن هم، زندگی ست؛ کمرنگی مرگ، پیچیده بر نسترن های پژمرده  روی پاشویه های حوض است.

تعطیل ِ خود خواسته فعل است . تعطیل خود خواسته فاعل منم! خسته هر چند، تکیده انگار، اما من بودم ...ما بودم...سرگشته منتشر در آیات عصر...

پریدن که هیچ ،بال بال زدن  اضطرارمان بود... پر گشودیم که دم زنیم... دویدیم که باز دم  زنیم ...دمادم... ناگهان حد زدند  

بال مان را بریدند...استخوانمان را شکستند... آمدند... خوردند و بردند و سوختند  و هنوز کماکان می زنند و می برند و می کشند... تعطیل مان کردند...

که اما

که حالا نه تعطیل... که دیگر نمی خواهم... که باید بمانم... که حتی همین بودن ام - ات – مان اضطرار است

من... آمدم 

 

اضطرار نبشت : تا آمدم شعر بگذارم شنیدم که فیل ِ رضا را هم زدند. پس شعر بماند برای پست بعدی...

پی اضطرار نبشت: فیل ِ رضا منظور فیلدوست وبلاگ دوست عزیزم رضا عرب است که در نطفه بر دهانش قفل زدند  اما او همچنان می نویسد... بروید... بشکنید و بخوانیدش... اضطرار همین است...

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389 19:51 توسط زینب حسن پور |


 

 

                                            تعطيل

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 18:40 توسط زینب حسن پور


 

 

بابالنگ دراز عزیزم

آدورنو تمام تلاشش را کرد ، اما نشد!

اندیشه ی همسانی، اندیشه ی شدید، آنقدر همسانی ، مویرگهای تنم را بلعیده ست. دیگر این سوژه ی کوچولوت، این سوزه ی شناختگر همیشگی به ابزه های شناخت پذیر پیوند خورده است.در آنها به تحلیلِ گِل نشسته است!

می گویند در جنوب وقتی  هوا نرم می شود  سوز بدی دارد میان پنجه ها که می کشی بر دیوار! سوز بدی دارد بابا که آنفلانزا رشد بی سابقه اش را در آزمون و خطا ی این نعش، این تن که دیگر نمی خواهد بماند و بنویسد که نیستی وُ سایه های پاهات

و سایه های بلند پاهات رشد بی سابقه ای داشته است وُ من می ترسم که سایه های پاهات با سایه های پاها که پاهای تونیستند درهمند!

من می ترسم بابا لنگ دراز قشنگم از این سایه ها که با سایه های تو آمیزشند

نگاه کن !

سوزه ی کوچکت به ساغر هجوم برده است، به دودهای فراوان شلوغ در بزرگراه ها و ُ

گمشده های اتاق

سوزه ی کوچکت زیر میز ناخن انگشت کوچک دست راستش را می جود و هی ارابه ها می کشد سراسر اتاق ،گاوآهن ها می کشد سراسر تخت!

تمام پنجره ها ،دیوارها، قاب ها ، پرده ها را بست زده است  اما ماهی کوچک او دوباره مرد!

ماهی کوچک او تاب سایه های درهم سایه های پاهات را نداشت

ماهی کوچک او مثل ماهی ها که آبشش دارند مثل ماهی ها که در فضای بدون آب می میمیرند  مثل ماهی ها که پولک دارند  که فلس ماهی ها قشنگ است. من پولک های ماهی شور را به ناخن هایم  می چسباندم،وقتی کنار دریا بودیم و ُپدرمی گفت ماهی برای خوردن است ! گفتم پدر یعنی ما ماهی را اول می کُشیم و بعد می خوریم؟! پدر گفت ماهی مرده و زنده ندارد ماهی برای خوردن است. گفتم پدر ، اما این ماهی ها خیلی کوچکند! و پدر گفت : ماهی ،کوچک و بزرگ ندارد ماهی برای خوردن است .گفتم پدر اما ماهی نمی تواند جیغ بزند نمی تواند حرف بزند نمی تواند... نمی شود نخوریم؟! و پدر داشت ماهی های کوچک را در آتش می گذاشت ! ماهی های کوچک مرا درآشویتس ِسیخ ها و ُبزاق های پخش به روده ها وُ مجراهای دهقانی اش ...ماهی های  مرا به مفاهیم بنیادی ماتریالیسم ... ماهی مرا در اجتماع اختصاصی جیغ های خفه اش که می میرد!

و من نگاه می کردم به زمینه های اخلاقی چشمهات ، و کاربرد دموکراتیک نظریه ی انتقادی دستهات!!!

به رشد عرضی سایه های پاهات که نمی خواستم وَ دیگر نمی خواستم که بگویم نیستی وُ

ماهی های کوچک در آتش می مردند وُ سوزه ی کوچکت در اوهام آنهمه سایه های آمیخته با سایه های پاهایت !!!

...

پس کی می آیی با سایه ی پاهای خودت؟

 کی می آیی با سایه ی تنها سایه ی پاهای خودت،مشروط به تنها

تنها، بابالنگ دراز من!

تنها!

به آدورنو می گویم دست نگهدارد

شاید بشود این دیالکتیکِ لعنتی را عوض کرد!

 

 

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386 10:9 توسط زینب حسن پور


 

 

 

مدتها آروغ می زدم. از پنجره ی سمت ِچپ اتاق که شیشه های نازکش ذره ذره بی تاب دلش می خواست بشکند وَ باران نبارد! میان پرده ها خودم را گم می کردم و او نفهمید.هر چه داد زدم نفهمید!

مشتاق ِکبریت های سوخته اش بود .روی هم می گذاشت و تمامی نداشت .غلتی زدو از نو کبریت های سو خته را گذاشت روی رگ ِباد کرده ی دست ِ چپ ش که داشت از سفیدی محض می ترکید.ناخن هایم را بر رویش کشیدم به آرامی همین ! بالا... بالا ....بالا می بردم تا آرنج و با شتاب پایین آمدند.

گفتم ای ناخن هایم !ای شیر، زیر اندام شیشه ای تان خوابیده ! شتاب نکنید! او محتاج ِکشیدگی شماست .محتاج آیندو رفت شماست .محتاج ِتقلای آسودگی شماست و افسوس که ناخن ها می شتافتند و گوش دنیا کر بود وُ چقدر گفتم این علف های مزمن پر از خطوط ماست !! اما جستی زدند و روی دستش نشستند.

جیغ کشیدم : وحشی ها تبهکارها اما ... او مشتاق کبریت هایش بود.

به ناچار برخاستم .دستم از توی موهایش فرو ریخت و بعد طبق معمول صداهای زیادی برخاست و بوهای زیادتری.می توانستم بوی شاششان را تشیخص دهم

گفتم: حرف بزنید توله های من، باز کدومتون؟!

توله ها شیطون بودند اما لال .توله ها شیطون بودند اما غمگین و تنها می شاشیدند.اصلا تنها مزیت ِآنها بوی شاششان بود که دود ِعلف ها رااستتار می کرد.

انقلاب های رنگی شکست خورده بودند و ُبنیاد سُرُس از بیخ و بن  لو رفته بود.

گفتم می خوام گوش کنم می شه تنهام بذارین !

اما شیطونی اونا تازه شروع شده بود.توله ی اولی ،همیشه دفتر نقاشی اش را باز می کرد و با دست چپ خطی خطی می کرد!

توضیحات: در خانه ما همه چیز چپ است .پدر معمولا از روی دنده ی چپ بلند می شود .بچه ها با دست چپ می نویسندو پنجره ها سمت چپ اند .خوبی و بدی چپ است. همه چیز چپ است.

باز شروع کردی ؟

و جهانبگلو داشت روی  پرچم های نارنجی لگد می زد وُ استغفار می کرد.توله ها می لولیدند و علف ها هجوم آورده بودند!

یه نخ بکش حالت جا می یاد! بوی شاش رو هم دیگه نمی فهمی! 

 اما من روی تمام شکلات های توله ها، مدادهای رنگی فرو بردم آبی  زرد 

و توله ها روی کتف هایم سنگینی می کردند

جیغ کشید م: از آرنج ات بیا بیرون

-توله اولی روی دفتر نقاشی اش افتاد-

جیغ کشیدم :از  رنگ آبی، تمام ِمن، گُر گرفته ست 

-توله ی دومی روی شکلات هایش به خواب رفت-

جیغ کشیدم :علف ها را روی عورتینم  بپاش

و توله های بعد از سمت چپ  مردند!

حالا خانه آرام شده بود .کیان تاجبخش به العفو های ما وفادار و مستمرادامه می داد و حال پدر الحمدالله  مساعد شده بود!.

اعلام کنید...

اما باران داشت پشت پنجره های سمت چپ اتاق هایمان بوی شاش می داد و هیچ خبری از ناودان و ترانه ها و چست و چابک های کودکی نبود.دلم توله های دفتر های نقاشی را تنگ شده بود

و بیناد سرس کاری نمی توانست بکند

ناخن هایم را روی پوست  ات که از سفیدی محض دیگر منفجر شده ست می کشم

علف هایت کو؟

که حال پدر مساعداست

علف هایت کو؟

 و غلتی بزن ای علف های هایت از آرنج بکش مرا بیرون

ای علف ها یت که حال پدر مساعد شده ست و توله هایم یکی یکی  مداد های رنگی یکی یکی

علف هایت کو؟

ای علف هایت که توله هایم سراسر چپ شدند!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 10:6 توسط زینب حسن پور


 

 

از ابتدا هم من پسر پدرم بودم

و او پدر ِپسری بود که دختر ،چهار زانو کنار ِپدر می نشست و پدر می گفت : پسرم!

جنگ 30 و چند روزه تمام شده ست وما بُردیم و این پرچم ماست که در هوا برافراشته شده است!

و پسر گفت پدر یعنی آن ناو را ما زدیم؟

و پدر گفت پسر یعنی آن ناو را ما زدیم؟

و او که پسر ِپدرش بود کنار پدر می نشست و پدر گفت: پسر کره!

و پسر گفت پدر کره!

و پدر گفت: کره و پسر گفت پدر تمام شده است و پسر گفت پدر ماده ای در کره ست که وارداتی ست و ما تحریم مان شده ست!

و پدر گفت پس به اعضا و جوارح ات بگو تاب بیاورند

و پسر گفت پدر گلبول های قرمز که کم می شوند یعنی چه؟!

و پدر گفت من که پدر پسرم هستم ،نگاه کن 3تا صفر دارد

این برای هلو

این برای انگور

این برای...

گفتم پدر کم است. پسرت تاب نمی آورد وَ پدر که پدر پسر بود نگاه کرد!

گفتم پدر مورچه ها در هم زایش دارند ،فضای مرطوب می خواهند تعدادشان رو به افزایش است .بارانمان آبش کم است

 قنات ضرورت است چاه ضرورت است هلو ضرورت است و آن چیزی که می ریزند توی باک ِماشین ها ضرورت است 

و پسر، پسر پدرش بود و دختر چهار زانو کنار پدر می نشست و می گفت من پسر پدرم هستم پدر! و من که پسر پدرم هستم پدر

ما بیا به سمت آزمایشگاه ها ،به سمت سلول های خونی به سمت انگور به سمت ترانس های برق هجوم  بیاوریم و آن ناو راما زدیم!

و پدر به چشمهای دخترش که پسر پدرش بود نگاه کرد و گفت اما آدمها فوج فوج

اما دسته دسته

اما گروه گروه

با گالن های سوختی به سمت ِدیگرند پسر!

و من که پسر ِپدرم بودم چهار زانو کنار پدر خزیدم و گفتم پدریعنی تاب بیاور؟ پدر یعنی پرچم ماست که در آسمان...؟ پدریعنی آن ناو را مازدیم؟!

و لایحه ها در مجلس گم شدند،رفتند آمدند بودند نبودند

و من که الحق پسر پدرم بودم چیزی نفهمیدم!

و پدر چهار زانو کنار دختر که پسر ِپدرش بود دراز به دراز افتاد و گفت

هلو کم است

انگور کم است

و سلول های خونی کم است

و آسمان کجاست

و پرچم ما کجاست؟

گفتم پدر من که پسرت هستم پدر،اینجا جنوب، پدر!

و آتشفشان ِسوخت همه جا سر زده ست، پدر!

و پدر گفت :یعنی آن ناو را ما ...

و پسر گفت :یعنی آن ناو را ما...

و بدین ترتیب ما، مانیفست مان را منتشر کردیم، در نیویورک تایمز ،دربی بی سی ، در اخبار 20.30

با کامران نجف زاده

با کریستین امانپور

با حتی گئورک لوکاچ !

و درست راس ساعت ،عنقریب به اتاق حمله کردیم

گفتم :پدر کلنگ

و پدر کلنگ داد

گفتم پدر بیل

 و پدر بیل داد

گفتم پدر

و او که پدر پسر ش بود و من که پسر پدرم بودم  روی فواره های سوخت آرام آرام هوا رفتیم

رفتیم

ومن پسر پدرم شدم

ومن پسر پسر پدرم شدم

ومن پدرم شدم

ومن پدر پدرم شدم

ومن پسر پدر پدرم شدم

و من پدر پدر پدرم شدم

و من...

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386 10:23 توسط زینب حسن پور


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

فروردین 1390

دی 1389
آذر 1389
تیر 1389
خرداد 1389
خرداد 1387
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386



پیوندها

ساعات عظمی
دیگران
ماه مگ
بخارا
جن و پری
رواق
وازنا
شهر قصه
والس
کتاب شعر
مانیها
دوات
هفتان
دانوش
بازنگار
رخداد
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin