تبليغاتX
درهمستان

درهمستان

نق زدن های مستمر،شدن های جاری!

 

 

                                            تعطيل

 

 

 

 

+ تحریردر  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 18:40  از زینب حسن پور 

 

 

بابالنگ دراز عزیزم

آدورنو تمام تلاشش را کرد ، اما نشد!

اندیشه ی همسانی، اندیشه ی شدید، آنقدر همسانی ، مویرگهای تنم را بلعیده ست. دیگر این سوژه ی کوچولوت، این سوزه ی شناختگر همیشگی به ابزه های شناخت پذیر پیوند خورده است.در آنها به تحلیلِ گِل نشسته است!

می گویند در جنوب وقتی  هوا نرم می شود  سوز بدی دارد میان پنجه ها که می کشی بر دیوار! سوز بدی دارد بابا که آنفلانزا رشد بی سابقه اش را در آزمون و خطا ی این نعش، این تن که دیگر نمی خواهد بماند و بنویسد که نیستی وُ سایه های پاهات

و سایه های بلند پاهات رشد بی سابقه ای داشته است وُ من می ترسم که سایه های پاهات با سایه های پاها که پاهای تونیستند درهمند!

من می ترسم بابا لنگ دراز قشنگم از این سایه ها که با سایه های تو آمیزشند

نگاه کن !

سوزه ی کوچکت به ساغر هجوم برده است، به دودهای فراوان شلوغ در بزرگراه ها و ُ

گمشده های اتاق

سوزه ی کوچکت زیر میز ناخن انگشت کوچک دست راستش را می جود و هی ارابه ها می کشد سراسر اتاق ،گاوآهن ها می کشد سراسر تخت!

تمام پنجره ها ،دیوارها، قاب ها ، پرده ها را بست زده است  اما ماهی کوچک او دوباره مرد!

ماهی کوچک او تاب سایه های درهم سایه های پاهات را نداشت

ماهی کوچک او مثل ماهی ها که آبشش دارند مثل ماهی ها که در فضای بدون آب می میمیرند  مثل ماهی ها که پولک دارند  که فلس ماهی ها قشنگ است. من پولک های ماهی شور را به ناخن هایم  می چسباندم،وقتی کنار دریا بودیم و ُپدرمی گفت ماهی برای خوردن است ! گفتم پدر یعنی ما ماهی را اول می کُشیم و بعد می خوریم؟! پدر گفت ماهی مرده و زنده ندارد ماهی برای خوردن است. گفتم پدر ، اما این ماهی ها خیلی کوچکند! و پدر گفت : ماهی ،کوچک و بزرگ ندارد ماهی برای خوردن است .گفتم پدر اما ماهی نمی تواند جیغ بزند نمی تواند حرف بزند نمی تواند... نمی شود نخوریم؟! و پدر داشت ماهی های کوچک را در آتش می گذاشت ! ماهی های کوچک مرا درآشویتس ِسیخ ها و ُبزاق های پخش به روده ها وُ مجراهای دهقانی اش ...ماهی های  مرا به مفاهیم بنیادی ماتریالیسم ... ماهی مرا در اجتماع اختصاصی جیغ های خفه اش که می میرد!

و من نگاه می کردم به زمینه های اخلاقی چشمهات ، و کاربرد دموکراتیک نظریه ی انتقادی دستهات!!!

به رشد عرضی سایه های پاهات که نمی خواستم وَ دیگر نمی خواستم که بگویم نیستی وُ

ماهی های کوچک در آتش می مردند وُ سوزه ی کوچکت در اوهام آنهمه سایه های آمیخته با سایه های پاهایت !!!

...

پس کی می آیی با سایه ی پاهای خودت؟

 کی می آیی با سایه ی تنها سایه ی پاهای خودت،مشروط به تنها

تنها، بابالنگ دراز من!

تنها!

به آدورنو می گویم دست نگهدارد

شاید بشود این دیالکتیکِ لعنتی را عوض کرد!

 

 

+ تحریردر  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 10:9  از زینب حسن پور 

 

 

 

مدتها آروغ می زدم. از پنجره ی سمت ِچپ اتاق که شیشه های نازکش ذره ذره بی تاب دلش می خواست بشکند وَ باران نبارد! میان پرده ها خودم را گم می کردم و او نفهمید.هر چه داد زدم نفهمید!

مشتاق ِکبریت های سوخته اش بود .روی هم می گذاشت و تمامی نداشت .غلتی زدو از نو کبریت های سو خته را گذاشت روی رگ ِباد کرده ی دست ِ چپ ش که داشت از سفیدی محض می ترکید.ناخن هایم را بر رویش کشیدم به آرامی همین ! بالا... بالا ....بالا می بردم تا آرنج و با شتاب پایین آمدند.

گفتم ای ناخن هایم !ای شیر، زیر اندام شیشه ای تان خوابیده ! شتاب نکنید! او محتاج ِکشیدگی شماست .محتاج آیندو رفت شماست .محتاج ِتقلای آسودگی شماست و افسوس که ناخن ها می شتافتند و گوش دنیا کر بود وُ چقدر گفتم این علف های مزمن پر از خطوط ماست !! اما جستی زدند و روی دستش نشستند.

جیغ کشیدم : وحشی ها تبهکارها اما ... او مشتاق کبریت هایش بود.

به ناچار برخاستم .دستم از توی موهایش فرو ریخت و بعد طبق معمول صداهای زیادی برخاست و بوهای زیادتری.می توانستم بوی شاششان را تشیخص دهم

گفتم: حرف بزنید توله های من، باز کدومتون؟!

توله ها شیطون بودند اما لال .توله ها شیطون بودند اما غمگین و تنها می شاشیدند.اصلا تنها مزیت ِآنها بوی شاششان بود که دود ِعلف ها رااستتار می کرد.

انقلاب های رنگی شکست خورده بودند و ُبنیاد سُرُس از بیخ و بن  لو رفته بود.

گفتم می خوام گوش کنم می شه تنهام بذارین !

اما شیطونی اونا تازه شروع شده بود.توله ی اولی ،همیشه دفتر نقاشی اش را باز می کرد و با دست چپ خطی خطی می کرد!

توضیحات: در خانه ما همه چیز چپ است .پدر معمولا از روی دنده ی چپ بلند می شود .بچه ها با دست چپ می نویسندو پنجره ها سمت چپ اند .خوبی و بدی چپ است. همه چیز چپ است.

باز شروع کردی ؟

و جهانبگلو داشت روی  پرچم های نارنجی لگد می زد وُ استغفار می کرد.توله ها می لولیدند و علف ها هجوم آورده بودند!

یه نخ بکش حالت جا می یاد! بوی شاش رو هم دیگه نمی فهمی! 

 اما من روی تمام شکلات های توله ها، مدادهای رنگی فرو بردم آبی  زرد 

و توله ها روی کتف هایم سنگینی می کردند

جیغ کشید م: از آرنج ات بیا بیرون

-توله اولی روی دفتر نقاشی اش افتاد-

جیغ کشیدم :از  رنگ آبی، تمام ِمن، گُر گرفته ست 

-توله ی دومی روی شکلات هایش به خواب رفت-

جیغ کشیدم :علف ها را روی عورتینم  بپاش

و توله های بعد از سمت چپ  مردند!

حالا خانه آرام شده بود .کیان تاجبخش به العفو های ما وفادار و مستمرادامه می داد و حال پدر الحمدالله  مساعد شده بود!.

اعلام کنید...

اما باران داشت پشت پنجره های سمت چپ اتاق هایمان بوی شاش می داد و هیچ خبری از ناودان و ترانه ها و چست و چابک های کودکی نبود.دلم توله های دفتر های نقاشی را تنگ شده بود

و بیناد سرس کاری نمی توانست بکند

ناخن هایم را روی پوست  ات که از سفیدی محض دیگر منفجر شده ست می کشم

علف هایت کو؟

که حال پدر مساعداست

علف هایت کو؟

 و غلتی بزن ای علف های هایت از آرنج بکش مرا بیرون

ای علف ها یت که حال پدر مساعد شده ست و توله هایم یکی یکی  مداد های رنگی یکی یکی

علف هایت کو؟

ای علف هایت که توله هایم سراسر چپ شدند!

+ تحریردر  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 10:6  از زینب حسن پور 

 

 

از ابتدا هم من پسر پدرم بودم

و او پدر ِپسری بود که دختر ،چهار زانو کنار ِپدر می نشست و پدر می گفت : پسرم!

جنگ 30 و چند روزه تمام شده ست وما بُردیم و این پرچم ماست که در هوا برافراشته شده است!

و پسر گفت پدر یعنی آن ناو را ما زدیم؟

و پدر گفت پسر یعنی آن ناو را ما زدیم؟

و او که پسر ِپدرش بود کنار پدر می نشست و پدر گفت: پسر کره!

و پسر گفت پدر کره!

و پدر گفت: کره و پسر گفت پدر تمام شده است و پسر گفت پدر ماده ای در کره ست که وارداتی ست و ما تحریم مان شده ست!

و پدر گفت پس به اعضا و جوارح ات بگو تاب بیاورند

و پسر گفت پدر گلبول های قرمز که کم می شوند یعنی چه؟!

و پدر گفت من که پدر پسرم هستم ،نگاه کن 3تا صفر دارد

این برای هلو

این برای انگور

این برای...

گفتم پدر کم است. پسرت تاب نمی آورد وَ پدر که پدر پسر بود نگاه کرد!

گفتم پدر مورچه ها در هم زایش دارند ،فضای مرطوب می خواهند تعدادشان رو به افزایش است .بارانمان آبش کم است

 قنات ضرورت است چاه ضرورت است هلو ضرورت است و آن چیزی که می ریزند توی باک ِماشین ها ضرورت است 

و پسر، پسر پدرش بود و دختر چهار زانو کنار پدر می نشست و می گفت من پسر پدرم هستم پدر! و من که پسر پدرم هستم پدر

ما بیا به سمت آزمایشگاه ها ،به سمت سلول های خونی به سمت انگور به سمت ترانس های برق هجوم  بیاوریم و آن ناو راما زدیم!

و پدر به چشمهای دخترش که پسر پدرش بود نگاه کرد و گفت اما آدمها فوج فوج

اما دسته دسته

اما گروه گروه

با گالن های سوختی به سمت ِدیگرند پسر!

و من که پسر ِپدرم بودم چهار زانو کنار پدر خزیدم و گفتم پدریعنی تاب بیاور؟ پدر یعنی پرچم ماست که در آسمان...؟ پدریعنی آن ناو را مازدیم؟!

و لایحه ها در مجلس گم شدند،رفتند آمدند بودند نبودند

و من که الحق پسر پدرم بودم چیزی نفهمیدم!

و پدر چهار زانو کنار دختر که پسر ِپدرش بود دراز به دراز افتاد و گفت

هلو کم است

انگور کم است

و سلول های خونی کم است

و آسمان کجاست

و پرچم ما کجاست؟

گفتم پدر من که پسرت هستم پدر،اینجا جنوب، پدر!

و آتشفشان ِسوخت همه جا سر زده ست، پدر!

و پدر گفت :یعنی آن ناو را ما ...

و پسر گفت :یعنی آن ناو را ما...

و بدین ترتیب ما، مانیفست مان را منتشر کردیم، در نیویورک تایمز ،دربی بی سی ، در اخبار 20.30

با کامران نجف زاده

با کریستین امانپور

با حتی گئورک لوکاچ !

و درست راس ساعت ،عنقریب به اتاق حمله کردیم

گفتم :پدر کلنگ

و پدر کلنگ داد

گفتم پدر بیل

 و پدر بیل داد

گفتم پدر

و او که پدر پسر ش بود و من که پسر پدرم بودم  روی فواره های سوخت آرام آرام هوا رفتیم

رفتیم

ومن پسر پدرم شدم

ومن پسر پسر پدرم شدم

ومن پدرم شدم

ومن پدر پدرم شدم

ومن پسر پدر پدرم شدم

و من پدر پدر پدرم شدم

و من...

 

+ تحریردر  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 10:23  از زینب حسن پور 

ما اگر آب در آسیاب دشمن بریزهم بودیم ،توپ در دروازه ی خودی ِ فرضی نمی کاشتیم!

فرضا که دوست و دشمن فرضی مصداقا موجود باشند!

فرضا که ملت ما در بستر فرهنگی ِآنچنان متعالی حضور ِمسلم دارد!دارد؟!

فرضا که همگان می دانند ادبیات در کجاست.زبان در ادبیات چه می کند؟ و البته ضرورت زبان زنانه و تمایزات آن و الباقی...

معادله خیلی ساده ست ،البته اگر معادله ای باشد!

 مگر نه اینکه بروز هر چیزی در زمان و مکان است .مگر نه اینکه بررسی هر مقوله ی فرهنگی درمقتصات و چهارچوب  ِچیزی  به نام فرهنگ صورت می گیرد و البته اینکه کدام فرهنگ ،در کدام زمان و در کدام مکان؟!

و دیگر اینکه اساسا این مصاحبه ها و مقالات و بررسی ِ مقوله ها برای  چه کسی یا چه کسانی ، برای به انجام رساندن چه کارکردی می خواهد ممکن شود؟!

معذرت می خواهم ، اما "شرق" اشتباه مسلم دارد(داشت)

دود از کنده بلند می شود ؟!

نه!

و می دانم که خیلی ها آه و وامصیبتا سر دادند!

خیلی ها به افسردگی ِحاد دچار شدند.خیلی ها نامه ها نوشتندو مقاله ها و خبررسانی ها سراسر، منفجر شدند.

خبر تکان دهنده بود!

شرق توقیف شد!

بله ...اما نه تکان دهنده تراز واقعیت ِامر!

مثل همیشه دچار هیجان می شویم.مثل همیشه شور به جای شعورو پرداخت و تحلیل نمی گذارد که آنچه را که می خواهیم بخواهیم!

شرق ِ آنروز ِتوقیف ،مزین به چه بود؟!

بررسی ِ قسمی ازادبیات ِ روز ِایران ِامروز ؟!یا جشن دوسالگی عملکرد آقای رئیس جمهور؟!

اما،نه بهانه ها چیزی از این اشتباه می کاهند، نه سیاسی  بودن یا جلوه دادن مساله!

مگر نه اینکه یک روزنامه ی کثیر الانتشار،از وَ برای عموم یا قسمتی از عموم که خود عموم است است؟!

این عموم چه طیفی با چه موضعی و در چه بستری واقع است؟

شرق موضع سیاسی دارد؟! تریبون یک اپوزیسیون است؟!

اصلا باشد واگر هم نباشد برای بخش بزرگی از این ملت که هست!

 بعید است آقای مصاحبه کننده و امثالهم ، خانم شاعر را با سوابق مطروحه نشناسند!(خوب یا بدش به ما چه مربوط)

فرضا هم که در ندانستن بسر می بردند.عجیب است که دوستان فرضی ِمطلع و آگاه ما ندانند که کجا واقع اند؟!

و بعید است که شرق ، سودای بیشتراز این مشهور شدنش را بخواهد از توقیف و به تاخیر انداختن ِطرح اینهمه دغدغه،مکتسب باشد؟!

چیزی نوشتن از ادبیات با نویسنده ای که اتفاقا نام آشنایی ندارد و البته حالا دارد واصلاحتی اگرازابتدا هم  داشت بی شک آنقدرها هم حرام و ملازم نجاسات محسوب نمی شود!

اما به چه قیمتی؟!

نکند جزء استراتژی و از برنامه های تاکتیکی پنهان ِطیف ِدوستان فرهنگی ِ ست و جملگی ِ ما در طفولیت بسر می بریم!

 عجیب است که در هنوز گیرکردن ِسر ِادبیات ِ ایران در دهانه ی  رحم ِاین تازگی ها و پوست انداختن ها ، هنوز تیراژ1000-1200مجموعه های شعر و داستان و ساخت شکنی ها و هنوز خودمان مخاطب خودمان بودن و بی شک دیگر حرف های خورده ودر دهان مرده ، شرق که این روزها یکی از معدود قلم ها برای نوشتن و انتشار خیلی مهمترها و ضروری ترها ،چه در ادبیات و چه در دیگر مصادیق بود بخواهد از چیزی مثلا زبان زنانه و آنهم با شاعری بیرون از فضای زنانگی ایران ِ حالا،بیرون از چگونگی  ِزبان خودویژه ی زن ایرانی موجود در ایران ،از جسارت و شجاعت و فریاد و ...آنهم در عصر اینهمه داعیه ی محورزدایی از ایدئولوژی های مکرر،سخن بگوید !

اصلا من برای دشمن حقیقی!

یکی به من بگوید اینهمه زور زدن برای چه؟!

 مگر نه اینکه هر کشوری ضوابط و مقررات و هنجارها و عرف خاص خودش، تعریف خاص خودش  از آزادی و منکرات و امورات معروف را دارد؟!

 ومگر نه اینکه این امورات و قوانین و ضوابط را جمعیتی به نام مردم در یک سرزمین با مرزهای مشخص در تاریخی مشخص و و با حاکمیت و حکومتی روشن تعیین کرده و می کنند؟!

مگر نه اینکه همین مردم که البته هنوز شاید خیلی کمتر ازفقط یک درصد آنها ، بزرگ متونی چون گلشیری و دهها نام دیگر را در شعر و داستان خوانده باشند،برمقررات و ضوابط و هنجارهای موجود قانونا صحه می گذارند؟!

خوب شرق که بیشتر از سایرین به این ضوابط آگاه است.شرق که بهتر از همگان سره و ناسره را در این چهارچوب مشخص می شناسد!

 پس می خواهد چه باشد ؟!

آهنگ تغییر در ذائقه ی این مردم دارد؟! و البته چگونه؟!

سخنگوی یک اپوزیسیون؟! اصلا می تواند باشد؟

در پی تکوین و تبیین رسالت ژورنالیستی و تعیین جایگاه است؟!!!!!!!

از اصحاب فشار و عقبه ی اعاده ی قدرت ِ گروهی ، بخشی ، طیفی از امت؟!

محل سودا زده ای برای بروزهیجانات و بده بستان های برخی  ازدوستان یا دشمنان فرضی ِ کمابیش در تحریریه!؟!

و یا تنها بخشی از یک جریان برای فراهم کردن بستر و زیر ساخت های فرهنگی که لازم است تا شاید دستی بر سرو روی این ضوابط کشیده شود؟؟؟؟!

هر چه هست یا هر چه بود! برای هر چه هست یا برای هر چه بود!

...

می گویند خودش دچار خودش می شود!

سبحان الله!

 مرا ببخش !

 اما "شرق" اشتباه کرد!

 

+ تحریردر  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 19:20  از زینب حسن پور  | 


مابچه ها: معذرت می خواهیم!

به : حوزه ی کتاب کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان
به: یونیسف
به: جایزه هانس کریستین آندرسن
به:سازمان حقوق بشر
به تمامی نویسنده ها و تصویرگرها و هر کسی که ادعا می کند به فکر بچه هاست
اینجانب ما بچه ها :ببخشید که بچه ایم
شرمنده هستیم درنتوانستن مان برای فهم کمالات و فیوضات تان 
شما بزرگترها خیلی تلاش می کنید.برای مان کتاب چاپ می کنید.جشنواره ها براه می اندازید.روانشناسی ما در مجلات و روزنامه ها و پایان نامه ها ...
بادکنک ها و بادگیرها و تاتر ها و فیلم ها از ما سراسر جهان برایمان در تکاپوست
ما می لولیم در بطن امکانات حتی وقتی پدرها شب ها به خانه می آیند بی نان و ...
اما ...
اما (قصه شروع می شود:الزاما بی یکی بود یکی نبود)
زور که نیست ما حرف همدیگر رانمی فهمیم
اساسا از هم دوریم
در جشنواره ها که در مورد ماست ما حوصله ی حضور نداریم.چرا هیچ کس نمی پرسه چرا؟
در سال چند نمایشگاه تصویرگری، چند جشنواره ی فیلم و تاتر و کتاب و... به نام ما و غیر از ما ،همه جمع می شوند؟
چند بار تصاویر و تابلو هایتان را در نگارخانه های هنری ِمثلا برای کودک، از یک متری سطح زمین نصب کرده اید؟
در سال چند کتاب به نام ما و نه برای ما از وزرات ارشاد مجوز می گیرند ؟
ما که هستیم؟
ما چه می خواهیم؟
وقتی می گوییم ما، یعنی آن طرف قضیه شما هستید
یعنی دقیقا همدیگر را نمی شناسیم
و شما هنوز نمی دانید که ما نمی دانیم عمیق دیدن یعنی چه؟ یعنی هنوز یاد نگرفته ایم
در این حوزه معمولا ما به دوبخش تقسیم می شویم خیلی ساده ست: بچه های آموزش دیده و بچه های آموزش ندیده
اکثریت ما آموزش ندیده ایم یعنی نمی دانیم وقتی که داریم کتاب می خوانیم باید به تصاویر نگاه کنیم و اینکه تصاویر هم بخشی از کتاب هستند  و یا بالعکس! یعنی حتی به قصه و شعر هم دقت نمی کنیم ما همه چیز را سر سری می خوانیم مگر اینکه یادمان داده باشند که هی بچه!دقت کن این تصویر اینجا واسه ی توه این قصه می خواد بگه که...اما
اکثریت ما حوصله کتاب خواندن نداریم دلمان گیم های کامپیوتری می خواد.فیلم سفید برفی سیندرلا و هزران قصه ی دیگر رو بیشتر دوس داریم تا نوشته ها و تصاویر آنرا.طاقت تفکر و کشف جریانات قصه را نداریم دلمان فقط یک تعبیر یک تفسیر می خواهد که فیلم این کاررا انجام می دهد. وقتی فرهنگ سرسری دیدن، فکر کردن ،خواندن، نوشتن، نگاه کردن همه جا هست وقتی به ما می گویند همین است همینو بخون همینو حفظ کن ...تقصیر ما چیست؟!
ما شورشی نیستیم
قصد براندازی چیزی را هم نداریم
ما اصلا غلط می کنیم سیاسی باشیم
ما حتی نمی توانیم این حرف ها را خودمان بگوییم!
 پس آرام باشید
این فقط یک نامه است برای همه ی نویسنده ها و تصویرگرها و تمامی ناظرین هنری در کتاب کودک
ما فقط می خواهیم بگوییم

که در مقاطع مختلف کودکی ،مراتب متفاوتی داریم
یعنی با قراردادهای زبانشناسیک ، آشنایی مان توضیحات دارد!
یعنی تا سنین پایان دبستان درک مفاهیم انتزاعی و رمز گشایی سخت مان است.پس این همه قصه های تو در تو و شعرهای آبستریک و تصاویرِ ِ پساشگفت برای ما بچه های آموزش ندیده ...؟؟!
وحتما شما خوشحالید که برایمان کاری انجام داده اید
امامثلااز 50 بچه ی گروه سنی "ب" تنها 3-4 نفر آنها می تواند با اکثریت کتاب هایی که برای این مقطع آرایش می شوند و به بازار و مراکز فرهنگی می آیند ارتباط خوبی داشته باشند و این آمار برای گروه های سنی دیگر هم هست!
همه چیز موجود است کافی ست روزهای زیادی با ما باشید کتاب بخوانید حرف بزنید نگاه کنید و البته توجه!
و این مطلقا فاجعه ای انسانی ست
قتل عام، نسل کشی ،طاعون بی درمان و سارس واتفاقا از ایدزهم بدتر است. (کتاب گریزی)
هنوز قصه های کریستین آندرسن ، سنداک،مک درمو،...
هنوز تصویرگری های بورکرت،هایمن و... فروش دارند
هنوزکتاب ِهری پاتر،سوای فیلم و دی وی دی ِآن، باچندین میلیون نسخه ی فروش ...( به خوب  یا بدش کاری نداریم)
واما در این دیار فرهنگ و شعر و قصه...؟!!!
شما که بهتر از ما می دانید
شما که بزرگتر از ما هستید
شما که بیشتر از ما می فهمید
ما بچه ها خواهش می کنیم وقتی کتاب چاپ می کنید توجه کنید که چقدر می تواند برای ما باشد!
اصلا تصاویر آن در ما حسی ایجاد می کند؟
ما می دانیم که این مریضی، ابعاد و منشاءهای فراوانی دارد اما، ما بچه ها دست هایمان کوچک است به جایی نمی رسد.
فقط شماها را می شناسیم
پس از تمامی شماها، شعبان نژادها ،رحماندوست ها ،حسن زاده ها، کشاورزها، از تمامی فرزندان ِممیزها، مثقالی ها،خائف ها و ...عاجزانه تقاضا می کنیم
کمی به جای ما ، فقط کمی ،گاهی بچه شوند.
                                                  
                                                                           باتشکر فراوان: ما بچه ها

 

صفر ِتو خالی : بچه ها گفتند و ما نوشتیم، البته کمی ،گاهی به زبان خودمان آدم بزرگا!


+ تحریردر  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 18:48  از زینب حسن پور  | 

عنوان: بای ذنب قتلت در مابقی "بی"

 

"نیست" نیست

"نبود" نیست

هست ات را بی باکانه می برد

جای پا می گذارد

تحقیرت می کند

آنچه" بود" است ، آنچه "هست" است را منفجر می کند

تو می مانی و غم آنچه باید می بود و نیست

"بی" اساسا غمناکی است

غم آفرین است

حتی چیزی که نمی خواهی ش، وقتی "بی" می آید انگار ازان تو بودست و در آغوش تو بودست و دیگر نیست

بودنش حسرت است

وقتی کلبه ای با شاخه های نارون سترگ در مزارع سبز با داس و ماه و گرگ های وحشی شب و "بی" گدازه های آتشفشان ناگهانی است

می ریزد وحشیانه بر گرگ هات حتی یک لحظه تنها یک لحظه همه چیز تمام است!

"بی" رفتن است

"بی" فرو ریختن است

"بی"تهی شدن است

"بی" گاهی "تو"می شود

"بی" عمومی است و مایملکم را غارتم می کند

"بی" عصر ِروزی با آینه های تنها در اتاق و سوختن ِ"من" است

و سارا که باز تکه تکه شد

و سارا که باز ازطبقه ی چهارم افتاد و بند های رخت پر از تکه های ساراشد

و سارا هرروز تکه تکه می شود.

وسارا هرروز روی بند های رخت سخت گریه می کند

گفتم چی کار کنم که یک روز سارا نمیرد؟

یک روز عصر بروم توی حیاط و نبینم که تکه های سارا سخت گریه می کند؟

سرش را برگرداند... تمام صورتش پر از گدازه های ریز ریز...

گفتم بالاخره  به توهم سرایت کرد؟!

...

حرفی نمانده بود!

"بی" همه جا شیوع پیدا کرده است وتکه های سارا هر روز روی بندهای رخت می میرد و سخت گریه می کند

چاره جویی کردم از تمامی رمال ها، فالگیرها ، قهوه ها ریختیم توی فنجانها و کف دست ها خواندیم و ساعت ها توی کافه ها نشستیم

چیزی دستگیرمان نشد

نگاه کردم به نوشته هاش شعرهاش داستانهایش را تکاندم سمپاشی کردم ضدعفونی!

اما  تکه های سارا همه جا می سوخت و

"بی" بی باکانه منفجرم کرد!

 

نبشته – توضیحات نه به خاطر "بی" که اسامی واقعی اند:

۱: علیرضا بهنام: شاعر-مترجم-روزنامه نگار

۲: سارا: هیچ ربطی به کوی دانشگاه و تیر ندارد. سارا گاهی برادرزاده ام در6 سالگی ست، گاهی دختری عرب در دهستان عرب اسد از توابع اهواز که جملگی در داستان "یاسوج ،بخشی از جهان گم شده است" تحلیلم می برند!

 

 

 

 

 

 

+ تحریردر  شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 19:2  از زینب حسن پور  | 

کاسه های معمولی می چرخید.نذر کرده بودیم بچه اگر پسر باشد تمام محله را بچرخانیم با کاسه ها و آش های پر از کشک، پیشکش تمام موجودات قدیسی که در تاریخ، همچنان ،جنین را پسر کردند!

باز خوانی درچاه برای تسکین یعقوب:

موصوف میل بازگشت دارد.به عبارتی، نامش اگر حوا باشد چگونه می تواند به جنین برگردد و میل ِدر آغوش ِمادر پناه گرفتنش، آرام بگیرد؟

و آنها گفتند: اتاق در تاریخ 21 ژوئن 2007 ،وانموده ای از غار ِانسان بدوی ست و جنین هم!

گفتیم: خوب بیایید همه ی این فرضیات ، بازخوانی ها، تاویل ها را جمع بندی کنیم!

اما ناگهان حواریون پر کشیدند و "من" تنها شد

پس به ناچاراتاق نیز بخشی از من (دقیقا با نام کوچک زینب ) شد!

با تمام اشیائ بی نظیرش در کهنگی محض و تصویری از پدر که روی بارانداز می نشست و خانه دور شد!

تحلیل اتاق در اندرونی ِ نارنجی، سفید، کمی هم خطوط نامتناسب در زیر آن:

اتاق همان غار است و غار همان جنین ِمادر است و جنین ِمادر ،همان فضای بسته ای ست که تنها "من " است.

اتاق نور ملایم دارد.

غار شکافی از خورشید رابه آرامی درونش باز می کند.

جنین پر از نورهای الهی ست!

اتاق مفر است.اتاق پنجره دارد.اتاق پرده دارد. اتاق حفاظ آهنی دارد. غارمحصور است.غاردر کوه است .غارغایب است.

جنین در شکم مادر است.مادر خوب است.مادر مهربان است.بهشت زیر پای مادر است.مادر ...

- والبته اما"عمومیت "هم غاصب ست (این را صدای های دیگر در بینامتنیتی ذهنی عنوان می کنند –این صداهازیادند-هجوم آورده اند-از پرده آویزان می شوند-روی اشیاء پخش اند-درهم می روند-متکثرند-علیه هم اند و با هم اند!آشوب می کنند-به تصاویر مختلف بدل می شوند-به آرامی انگشت پایم را می مکند-خودی اند- به "تو"دچارند-در رختخوابم خیس می شود-زیر تخت با قوطی های می ِارغوانی مباحثه می کنند-توی کیف، پول هایم را می شمارند-"من " می شوند- به جای "تو" می خزند-در صفحه مانیتور حضور دارند -از کتاب می آیند وبه کتاب می روند-...

و"عمومیت" شمولیت دارد بر معناهای خود ویژه ی اتاق – غار- جنین!

و بدین ترتیب است که فضای خصوصی ، قسمتی از رویای انسان می شود و آدمی را متوهم می کند که پناه هنوز هست بی آنکه ناگهان ببیند که اتاق هم ،آیند و روند دارد!با چراغ های نئون- با سرگیجه ها و تصاویر مشمئز کننده ی مستمر ِپخش- با هیاهوهای شلوغ - با به سرعت نور، فریم فریم عوض شدن این "من"که متصل ست به آنها،در آنها و آنها "من" است!

تمیز این "من" با "آنها-ابژه "،افسانه است!

گریختن انگاره ست!

که دور شدن نیز گونه ای هجوم در عمومیت است، وقتی که اشعه های شان-مان-تان ، لیزری ست!

واز پنجره، از پرده، از بست ها و حفاظ ها ی آهنی ، از ستون های سیمانی و فولادی نفوذ می کنند!!

...

فرود بیا!

مرثیه ایی هیدروژنی در مدح و ثنای اتاق:

ای اتاق !

ستون هایت را محکم کن به الکترومغناطیس

بایست در مقابل نورهای جدی-الکترونی

من ذره ای ام ،شکننده ام و خورده بورژوا در من حلول کرده است!

با آنچه از در و دیوار می ریزد و می خواهد مرا بگیرد ازاین وآن "من"، بجنگ

با پرده های الکترو دینامیکی ات-با نانو نیزه ها و سپرهای کوانتومی ات!

ای اتاق منورالعین!

به تو پناه می برم در مملکت ِبارت خوان ها و فروید شناس ها و دریدا گونه ها واما غم ِمزمن ِمسری ِهمگانی ِنان هنوز، از شر ِجانوران ِخودم!

مرا به "من" رجعت م فرما

آمین

...

مرکز- صفر:به خون انشتین- شرودینگر-هایزنبرگ و دیگر دوستان تشنه ام.دلم مدلول استعلایی می خواهد با یک صندلی لهستانی در بنادر خاموش!

اطلاع رسانی به روش "ام-شیفتگی":  شعر ِ"خیلی قطعه شاتوت تا رستگاری"،مدت هاست که شعله ور ست همچنان هنوز هم و گدازه هاش و انگار نمی خواهد تمام شود.(قابل توجه شاگردان ِنگرانم که می گفنند:خانوم،شاعر ها وقتی ورشکست می شوند به مقاله نویسی و امثالهم رو می آورند !)

*یعقوب: اگردسترسی دارین به قاسم کشکولی بگویید: "یعقوب" نه استعاره ست، نه مجاز است ، نه کنایه از" یعقوب یادعلی "ِدر زندان !ربطی هم به داستان ِمن "یاسوج ،بخشی از جهان گم شده ست" ندارد !

**غار: راهم کج شده بود به "غار نشینی "نگین احتسابیان در اینجاhttp://www.noghtevis.blogspot.com

+ تحریردر  شنبه دوم تیر 1386ساعت 11:17  از زینب حسن پور  | 

واماندگی سرطان ریه ست

نفس ات را می برد می خواهی بگیری اش آرام  تقدیمش کنی دو دستی   رها شوی در اشاراتش

اما او بریده است

نه اینکه کسی باشد به نام دیگری نه اینکه تو دیگری شدی

که نه هم

که هم شاید باشد و شدی!

که در ناگهان تهی شدنت از خودت می بُرد!

وقتی دیگری می رود صدای شکستن پاها می آید

نه دست نه قلب!

که پا انحنای عزیمت است از خود که دیگری شدنت می آغازد.

 و با ریه های گرفته ات ارتباط شگفتی دارد.

پا اجتماع لمسیدن شهوانی پستی زمین است در برودت تنهایی ات!

در تحرک کشاله هایت که دیگر نیست

و کسی که هستش طوفانی ات می کرد!

 حالامی شود از بارقه های ملایمی روی ناخن هایش که می گذاشت

و دهانش نفس را نم پس نمی داد.

روی ملافه ها و کتابها و توی عکس ها و فیلم ها همه جا یکی بود

تصویر بی رنگ بی چشم بی لبها و پلک ها

غلتیده با تیله های رنگی که بچه ها آمدند روی تخت پخش کردند و رفتند

 

(وهیچ صدایی نبود نه پا که عزیمت است نه قلب که دیگر تمام است )

 

۱: کسی که هیچ وقت او را وا ننهاده باشند تجربه ایی انسانی و اساسی را کم دارد(نمی دونم کجا خوندم)

۲:واماندگی با مرگ متمایز است و انگار نیست که نمی شود لباس سیاه پوشید!

۳:دیگری رفتن از من است یا من از دیگری رفتن است یا....؟؟؟

۴:عشق از مفاهمه ای مستقل رنج می برد

۵:در شکنجه کند که نم در میان مرگ درخت نماند (سهروردی)

۶:اوهام حضور میل در "نا"،" بی"

۷:به طپیدن خستگی هام دچارم هنوز.می روم بخوابم!

 

+ تحریردر  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 19:28  از زینب حسن پور  | 

"یا" حرف میان دو چیز است یا کلمه ، اصلا نشانه!

چیستی دو چیز از بیرون آن دو چیز یعنی وقتی "یا "می افتد وسط شان ،احتمالا متمایز است،

یا چیزی که از بیرون خودش هستنده می شود حداقل دو چیز است(هستند)

یا هر دو چیزی که از بیرون خودشان هستنده می شوند حداقل خیلی" چیز" هستند!

با احتساب "یا" ،اینکه دو چیز در اصل یک چیز هستند یا دو چیز،وقتی "چیز" می شوند "یا" دیگر نمی تواند تمایز آنها را کاهش دهد!

حتی تمایز هم وقتی "تفاوت" می شود و وقتی مجموعه ای از شناسه ها برای تعریف آن کفایت نمی کند "یا را متواری می کند از "یا"!

"یا" معمولا "چیز" را خارج می کند از خودش در چیز دیگری مثل آن چیز یا چیز دیگری!

اما هر چیزی نشانه است و هر چیزی که نشانه می شود به استقبال "یا" می رود!

*اصل وحدانیت گزارش یک نسخه ای از انسان سرگردان است.

+ تحریردر  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 18:49  از زینب حسن پور  |